تبليغاتX
شیرکو 1818

کمک کنید عزیزان ما از اعدام نجات یابند!

همنوعان، مردم انساندوست
عزیزان ما را به اعدام محکوم کرده اند و قرار است به دار آویخته شوند. ما خانواده های محکومین به اعدام٬ هر لحظه٬ نگران شنیدن خبر اجرای حکم اعدام عزیزان خود هستیم. عزیزان ما قربانی فقر هستند. قربانی نابرابری و تحقیر و توهین روزمره هستند. قربانی قوانین ناعادلانه هستند. اگر شرایط زندگی آنها اینچنین دشوار و غیرقابل تحمل نبود امروز هرکدام در دانشگاه مشغول تحصیل بودند و یا در کارخانه ای، در اداره ای، جائی مشغول کار بودند. شرایط دشوار زندگی آنها را به این روز انداخته است. این شرایط است که باید محکوم شود.

ما با در دست داشتن عکس این عزیزان که در انتظار روزهای پایانی زندگی خود هستند٬ یکشنبه در مقابل دفتر سازمان ملل در تهران جمع میشویم. ما میخواهیم با صدای رسا بگوییم عزیزان ما را اعدام نکنید. به یاری ما بشتابید. این غیر قابل تصور است که عزیزترین فرد زندگیت٬ جگر گوشه ات٬ طناب دار بر گردنش آویزان کنند و از زندگی محروم کنند. این وحشتناک است. ما نمیخواهیم این روز را ببینیم. ما آزادی آنها را میخواهیم.

به ما کمک کنید ٬ عزیزانمان را نجات دهیم!

این فقر و نابرابری است که باید محکوم شود. به فقر و نابرابری باید پایان داده شود و نه به زندگی عزیزان ما. این عدالت نیست که قربانیان این شرایط اینچنین بیرحمانه به زندان بیفتند و به چوبه دار آویخته شوند.

روز یکشنبه ٢ مهرماه ساعت ٥ بعدازظهر، مقابل دفتر سازمان ملل

جمع میشویم و از همه شما میخواهیم به ما بپیوندید و ما را یاری دهید.

خیابان شریعتی بالاتر از حسینیه ارشاد خیابان قبا بلوار شهرزاد شماره 39

 

آدرس: دفتر نمایندگی سازمان ملل در تهران

 

باز تکثیر از کمپین برای نجات جان کبرا

27 شهریور 1385

www.Save-kobra.blogfa.com

campagne.kobra@gmail.com

 

نامه سرگشاده به تمام انسان های شریف، به نهاد های مدافع حقوق بشر

من ابوالفضل رحمان پور پدر کبرا رحمان پور از شما می خواهم تا به حکم نا عادلانه اعدام دختر جوانم اعتراض کنید .
کبرا دختر جوان من مجبور شد با مردی که 43 سال از خودش مسن تر بود ازدواج کند . کبرا شاگرد ممتاز مدرسه بود و آرزو داشت بتواند در دانشگاه درس بخواند ، ولی به خاطر فقر شدید خانواده مجبور شد از تمام آرزو های خود بگذرد
.

کبرا قبل از ازدواج زندگی سختی داشت ،بعد از ازدواج زندگی اش نه تنها آسان تر نشد بلکه بدتر هم شد.اما شدت مشکلات و آزارها در خانواده اي که او مستخدم آنها و سپس عروسشان بود٬ به اندازه ایی بود که دختر مهربانی مانند کبرا در یک درگیری و برای دفاع از خودش ، ناخواسته مرتکب قتل شد .  کشیده و کاملا شکسته شده است. نباید بیشتر از این شکنجه شود و آزار ببیند ، او سال هاست طناب دار را بر گردن خود احساس می کند و زندگی اش را با حس اعدام می گذراند. و من با ديدن رنگ پريده و دندانهاي ريخته و جسم بي روح او ٬ هميشه از خودم ميپرسم٬ چه کاري را اشتباه کردم٬ چه را نبايد ميکردم٬ تقصير کيست?  او باید هر چه زود تر آزاد شود و به زندگی عادی خود برگردد. مردم شریف به اجرای این حکم ناعادلانه است . تنها راه جلوگیری از اجرای این حکم٬ اعتراض همه مردم، نهاد های مدافع حقوق بشر، کمیته های علیه حکم اعدام و نهاد های بین المللی به این حکم است.يک لحظه خودتان را جاي من و مادر کبرا گذاريد تا ببينيد اين روزها چقدر وحشتناک است. من حاضرم بجاي کبرا اعدام شوم٬ آيا اين امکانپذير است? من هميشه از صبح تا شب کار کرده ام٬ ولي نميدانم چرا سرنوشت ما به اينجا کشيد? من و مادر کبرا بعد از اعدام او ديگر هيچ اميدي به زندگي و هيچ چيز نداريم. کمک کنيد. خانواده من٬ فرزند معلولم را که هميشه از خواهرش کبرا ميپرسد و همه فاميل ما را از وحشت اعدام کبراي عزيزمان٬ پاره تنمان٬ نجات دهيد. .ما منتظر اقدامات قاطع شما هستیم .ما از شما می خواهیم این نامه را امضا کنید. ميدانم وقت تنگ است و اين آخرين لحظات است. در اين آخرين لحظات يکبار ديگر دست ياري بسوي شما دراز ميکنم. با امضا اين نامه ٬ نشان دهيد که شما نيز خواهان آزادي کبرا هستيد.

اعلام حمایت خود را به آدرس ای میل زیر بفرستید

:

اسامی امضا کنندگان در وب لاگ اضافه خواهد شد. 

www.save-kobra.blogfa.com 

ابوالفضل رحمان پور 22 شهریور 85

رونوشت : امنستی اینتر نشنال

یونیسف(نجات کودک)

campagne.kobra@gmail.com

کبرا بهترین سال های نوجوانی و جوانی خود را در زندان و زیر حکم اعدام گذرانده است او زجر فراوانی

همانطور که خودش گفته است ، او می خواهد زنده بماند ، از اعدام و طناب دار و جرثقیل وحشت دارد و می خواهد به دانشگاه برود و درس بخواند.کبرا دختر بسیار مهربانی ست این را هم زندانی هایش شهادت می دهند ،

تنها امید ما اعتراض شما

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 17:37 توسط شیرکو |

آری

در سرزمین ما ،هنوز هم انسان ها حق انتخاب آزادانه ی پوشش را ندارند...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 16:54 توسط شیرکو |

اگر كمونيسم بياد؟!

داستان  طنز زير نوشته مظفر ايزگو نويسنده اهل كشور تركيه است...حكايت پروپاگانداي حكومت هاي خودكامه و توتاليتر كه از مخالفان سياسي خود تصويري هولناك ارائه مي دهند تا توده هاي ناآگاه جامعه "وضعيت فلاكت بارفعلي" را به هر چيز ديگر ترجيح دهند.....

 

                                                    اگر كمونيسم بياد؟!

اولي جاهاي پاره شلوارش را با سنجاق قفلي جمع و جور كرده بود و دومي جاهاي پاره پوره كتش را.

اولي وصله هاي سفيد رنگ ريز و درشتي  روي كلاه شاپواش داشت كه كوك هاي بزرگش از دور پيدا بود ودومي پيراهن چروكيده ومندرسي داشت كه چون با بدن كثيف او تقريبن همرنگ شده بود پارگي هايش چندان به چشم نمي آمد و....

هر دو گرسنه بودند اولي داشت زباله داني روبروي ساندويچي را زير و رو مي كرد و هنوز چيز دندان گيري پيدا نكرده بود كه ناگهان دستش به چيز چرب و نرمي خورد،فوري آن را بيرون آورد وش روع كرد به گاز زدن و مكيدن استخوان درشتي كه پيدا كرده بود و يك در ميان با دست ديگرش نصف پيازي را كه قبلن پيدا كرده بود به دهان مي برد و گاز مي زد...

دومي،دوستش،هر روز يك طبق نان حلقه اي كنجدي simit) )  را بر مي داشت و تا ظهر سر چهار راه ها و جاهاي شلوغ ديگر مي فروخت.اغلب در همين ساعت يكديگر را مي ديدند؛دوستش از دور برايش دست تكان مي داد و او با شتاب به طرفش مي دويد و كنجد ها و خرده نان هايي را كه در ته طبق جمع شده بود با دست جارو مي كرد....امروز هم سر وكله دوستش پيدا شد و برايش دست تكان داد دويد و آن چه را كه ته طبق مانده بود با دو مشت پر برداشت و در دهانش ريخت.بعد با هم رفتند و از شير آب شهرداري،يك شكم سير آب نوش جان كردند از جهات بسياري به هم شبيه بودند: هر دو با اميد اينكه در شهر كاري پيدا كنند از روستا به شهر آمده بودند وهر دو كاري پيدا نكرده بودند نه جايي را داشتند كه خودشان را گرم كنند و نه جايي كه لااقل گاهي حمامي بروند .باور كنيد اگر مي پرسيدند كه آخرين بار چه وقت و كجا خودشان را شسته اند هيچ كدام به ياد نمي آوردند.آخرين غذاي گرم را اولي پانزده روز پيش و دومي بيست روز پيش خورده بود حتمن مي پرسيد كجا و كي؟!

اولي وقتي با يك اتومبيل سواري تصادف كرده بود راننده سواري دست در جيبش كرده و يك پنجاه ليره اي كف دستش گذاشته بود تا صدايش را خفه كند و دومي......چند بار مي خواستند كه به نوبت خودشان را زير ماشين بيندازند اما از آنجا كه جان شيرين است،ترسيده بودند .در حال حاضر توي جيب هيچ كدامشان حتا يك ليره هم نبود .

اولي از خواندن و نوشتن چيزهايي مي دانست اما دومي سواد نداشت و هر چه در دوره سربازي تلاش كرده بود نتوانسته بود چيزي از خواندن ونوشتن ياد بگيرد.

هر دو كنار هم روي يك نيمكت نشسته اند اولي كبريتي از جيبش در آورد و دو تا ته سيگار مارك باربونيا از زمين برداشت و روشن كرد و يكي را به دوستش داد و در حالي كه دود غليظي از دهانش بيرون مي داد گفت((:سيگار درسته يه مزه ديگه اي داره)) دومي گفت)) مخصوصن اگه مالبرو باشه!))

هوا سرد بود يادش آمد كه يك بار وقتي توي گودي كنار يكي از پياده رو ها خوابيده بودند دوستش پالتوي سياهش را روي شان كشيده بود و او كه كمي گرمش شده بود گفته بود :((پسر اگه يه جوراب پشمي هم داشتيم چي ميشد!تازه اگه كفش داشتيم ،از اين كفش هاي چرم و ته كلفت كه شبيه پوتين سربازيه،حرف نداشت))

و باز يكي شان گفته بود :((نه اين چارق هايي كه ما داريم و تا صبح بايد پاهامون از سرما توش زق زق كنه...))

كنار پياده رو،پاهايشان را نزديك به هم گذاشته و دراز كشيده بودند تا شايد يك جوري خودشان را گرم كنند بعد هم پاهايشان را مثل قورباغه به طرف شكمشان جمع و سعي كرده بودند بخوابند اما تا صبح خوابشان نبرده بود.

آن ها شب هاي زيادي را با هم صبح كرده بودند گاهي توي پياده روي كنار شهرداري و گاهي هم كنار قهوه خانه اي ،چيزي.بعضي وقت ها هم كنار دادگستري كه يكي از آن ها به تازگي كشف كرده بود.

((آخه اينم شد وضع؟!نه كسي سراغي از ما مي گيره،نه يه نفر به ديدنمون مي ياد.بازم اينجا!كنار دادگستري...عدالت...گرما...هي ...عدالت...هي آخدا!پس ما كي صاحب خونه و زندگي مي شيم؟))

اولي نگاهي به دور وبرش انداخت و چشمش به روزنامه اي افتاد كه كمي آن طرف تر روي نيمكت افتاده بود و گفت)) بيا اين روزنامه رو بخونيم بعد هم اونو تا مي كنيم و مي اندازيم زيرمون.بلند شدروزنامه را برداشت و آمد.همين طور ورق مي زد و گاهي زير لب چيزي زمزمه مي كرد ....دومي گفت:((بخون ببينم چي داره چي نداره.))

_مي خواي چي داشته باشه!كمونيست ها ...همه اش حرف اينهاست...

_مگه كاري كردند؟

_چه كار كردن نه!بگو چه كار مي خوان بكنن!مي خواي بخونمش؟

_پس چي ؟بخون ببينم...

_نوشته كه:((اگه كمونيسم بياد فقر هم به دنبال اون مي ياد...))

_يعني همه فقير مي شن؟اي بي شرف ها آخه مردم بدبخت چه گناهي كردند؟به خدا اينا مردم رو بيچاره مي كنن.

_اونوقت ديگه مردم ديگه شلوار پاشونو هم بايد با كوپن بخرن

_كوپن ديگه چيه؟

_يه تيكه كاغذ مي دن دستت،مي ري مغازه و مي گي اينم كوپن من...مثلا باهاش شلوار مي خري....

_يعني اين كمونيسم با شلوار آدم ها هم كار داره؟اي بي ناموس ها..!بازم بخون...

_كلاه ها رو بيرون در آويزون مي كنن.

_آخه واسه چي كلاه؟!

_ببين!وقتي يه مرد بخواد وارد خونه اش بشه اگه ببينه كلاه يه مرد ديگه از كنار در آويزونه معني ش اينه كه اون نمي تونه و نبايد وارد خونه بشه.

_آخه چرا؟!

_تو ديگه چقدر خنگي!يعني يه مرد ديگه توي خونه هست و زن خونه با يه مرد ديگه.........

_واي!واي!واي! هرچند ما زن نداريم اما خيلي بي ناموسي يه ...

_همه مجبورند با سختي و زور هم كه شده كار كنند.

_ما كه كار وباري نداريم،تازه اگر داشتيم با زور كار كردن هم از اون حرف هاست...

_بذار بقيه اش رو بخونم.گوش كن!اگه كمونيسم بياد هر كي خونه داشته باشه ازش مي گيرن...

_پس ديگه اون كنار پياده رو..از دستمون مي ره؟ نوشته گودي ها و كنار پياده رو ها رو هم مي گيرن؟

_نه بابا!ننوشته گودي نوشته هر كي خونه داشته باشه...

_ما كه خونه نداريم اما اگه همين گودي ها رو هم از ما بگيرن بيچاره مي شيم..خب حالا خونه هاي مردم رو گرفتند توي اين خونه ها كي مي آد مي شينه؟!

_يعني چي كي مي آد ميشينه؟

_وقتي همين كمونيسم كه گفتي بياد ديگه؟

_من از كجا بدونم....دين و ايمانمون از دست مي ره!

_كجا مي ره؟!

_من چه مي دونم ...لابد اونم مي ذارن توي انبار.

_ما كه نه دين و ايمون درست حسابي داريم و نه مي تونيم به مسجد و اين جور جاها بريم..اما اين ديگه خيلي ناجوره.

_آزادي از بين مي ره.

_واه!واه!واه! اين يكي رو ديگه نفهميدم.

_اگه نفهميدي واه واه يعني چي؟!

_كمونيسم ديگه...همين كمونيسم رو مي گم.

_ببين تو الان آزادي رفتي آب خوردي طبق نون كنجدي رو ليس زدي هيچ كسي هم با تو كاري نداشت داشت؟

_نه والله كسي كار نداشت...

_بعد اومدي اينجا ببين هر جوري دلت بخواد پاهاتو دراز مي كني مي شيني بلند مي شي.....

_اما نمي تونم بشينم اينجا خيلي سرده....

_منظورم اينه كه كسي با تو كاري نداره .حالا اگه كمونيسم بياد ديگه از اين حرف ها نيست.

_پس تو هم ديگه نمي توني آشغال ها رو زير ورو كني؟

_كمونيسم كه بياد زن ها هم بايد كار كنند....

_نكنه كمونيسم توي ده ما اومده..؟!

_منظورت رو نفهميدم

_هيچي منظورم اينه كه خواهر و مادر ما كه همش توي مزرعه كار مي كنند...

_خب زن هاي شهري هم بايد كار كنند.

_واه....واه واه! با اون شلوار هاي تنگ و سر و صورت بزك كرده ،واه...واه...واه...اون هيكل هاي مثل شاخ شمشاد حيفه به خدا ...حيف از اون..‌‌‌.....

_ هر كي ماشين داشته باشه ازش مي گيرن ....

_يعني چي؟ماشين مردم رو از زير پاشون مي كشن بيرون؟ ما كه ماشين و اين ها نداريم اما به خدا خيلي نامرديه!خب! حالا گرفتن اين ماشين ها رو به كي مي دن؟!

_اگه كمونيسم بياد ديگه تعطيلي بي تعطيلي...ديگه كسي نمي تونه بره دريا. همه ساحل ها تعطیل مي شن....

_يعني دريا هم مي ره توي قوطي كنسرو؟ راستی تو تا حالا دريا رفتي ؟

_نه بابا...

_من هم نرفتم اما اين ديگه چه كاريه!مردم توي گرما كجا برن؟

_ويلا و پلاژ ها ديگه عمومي مي شه...

نفهميدم...

_ديگه ملك شخصي و اين ها نبايد معني داشته باشه...

_يعني ديگه تاجر و كارخونه دار و اين ها كارشون تمومه؟ ما كه كارخونه نداريم.اما كارمون...كارخونه هامون..تجارت مون...اصلا مملكت نابود مي شه. خيلي بد جوريه اصلا جالب نيست...خب اين كمونيسم چه وقت مي آد؟

_من ديگه اينها شو نمي دونم اينجا هم چيزي ننوشته...

از جا بلند شدند و زدند از پارك بيرون. يكي از آن ها يك ماشين را ديد يك ماشين بزرگ و كشيده كه چهار زن بلوند توي آن  نشسته بود.

_ايناهاش!انگار كمونيسم اومده...ببين زن ها رو برداشته و داره مي بره...اين ديگه بدون كلاه آويزان كردن و اين جور حرفا  داره زن ها رو مي بره...

از مقابل يك رستوران شيك گذشتند...ميزها ...روي ميزها غذاهاي گوناگون با نوشيدني هاي مختلف..صداي خنده هاي بلند...رقصو...

ديگري گفت:به خدا كمونيسم اومده:گوشت،ماهي الكي همين طور ريخته روي ميزها ...ژتون تو دست ها و همه در حال لپ لپ خوردن...!

از مقابل يك ساختمان بزرگ رد مي شدند جلوي آن يك باغچه ی بزرگ، يك پاركینگ، نورهاي رنگارنگ كه چشم را مي زد...

دومي گفت: حتما اين جا هم زن و شوهر زندگي مي كنن. خدا مي دونه كه خونه كدوم مادر مرده اي بوده دادند به اين ها....

همين طوره...پس كمونيسم اومده...دين و ايمونمون هم كه هيچ تموم شد

از كنار يك خانه مي گذشتند دم در يك نفر درشت اندام ايستاده بود يكي از آنها پرسيد:

_اين جا ديگه كجاست؟ تو مي دوني؟

_نه نمي دونم.

_توي اين خونه زن ها كار مي كنند .

_خب حتما توي اين خونه هم كمونيسم اومده...زن هاي ماتيك زده ...

_فكر مي كني چي شده؟ چه اتفاقي داره مي افته؟

ازجلوي كلانتري رد مي شدند يكي از آن ها پريد توي كلانتري و دومي هم به دنبالش. رفتند توي اتاق افسر نگهبان. اولي گفت :(( جناب سروان مي خوام يه خبر خيلي مهم به شما بدم مي دونين كمونيسم اومده گفتم شايد حكومت خبر نداشته باشه!))

افسر نگهبان خنده اي كرد و گفت:(( حكومت از همه چيز خبر داره خب بگو ببينم اين كمونيسم كجا اومده و الان كجاست؟))

_جناب سروان اينا هاش: توي كوچه توي اون خونه توي رستوران توي تاكسي توي اون جاهاي تاريك.....

افسر نگهبان انگشتش را بلند كرد ودر حالي كه به آن ها اشاره مي كرد گفت:

((خيالتون راحت باشه! تا زماني كه فرزندان ميهن پرست اين مملكت نفس می كشند كمونيسم نمي تونه بياد.))

ازكلانتري آمدند بيرون

_يعني فرزندان ميهن پرست اين مملكت ما هستيم؟ فرزندان ميهن پرست بدون شلوار.....؟!!!  

 

نوشته مظفر ايزگو

ترجمه ناصر فیض

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 17:59 توسط شیرکو |

          در این بن بست

دهانت را می بویند

مبادا که گفته باشی دوستت می دارم

دل ات را می بویند

                         روزگار غریبی است نازنین

و عشق را

کنار تیرک راه بند

تازیانه می زنند.

                      عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

در این بن بست کج و پیچ سرما

آتش را

          به سوخت بار سرود و شعر

                                             فروزان می دارند

به اندیشیدن خطر مکن

                             روزگار غریبی است نازنین

آن که بر درمی کوبد شباهنگام

به کشتن چراغ آمده است

                                نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنک قصابان اند

بر گذرگاه ها مستقر

با کنده و ساتوری خون آلود

                                    روزگار غریبی است نازنین

و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند

و ترانه را بر دهان

                        شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

کباب قناری

بر آتش سوسن و یاس

                           روزگار غریبی است نازنین

ابلیس پیروزمست

سور عزای ما را به سفره نشسته است

                                               خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد ...

+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 2:12 توسط شیرکو |

چه سود نیکی را

هنگامی که نیکان،سرکوب می شوند؟...

چه سود آزادی را

هنگامی که آزادمردان،در بند می زیند؟...

چه سود دانایی را

هنگامی که نادانان،نانی به چنگ می آرند که

همگان نیازمند بدان؟...

به جای آنکه، تنها خود نیک باشید،بکوشید

طرحی در اندازید

که نفس نیکی ممکن گردد

تا دیگر نیازی به نیکی نباشد...

به جای آنکه،تنها خود آزاد باشید،بکوشید

طرحی در اندازید

که نفس آزادی ممکن گردد

تا همگان آزاد باشند و نیازی به آزادی نباشد...

به جای آنکه،تنها خود خردمند باشید،بکوشید

طرحی در اندازید

که نابخردی را از جهان بر اندازید

تا کس را زین کالا،هیچ بهره نباشد...

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 16:54 توسط شیرکو |

 حضور در استادیوم ها حق انکار ناپذیر زنان ایرانی است.

               نامه به FIFA و AFC

  جمعي از فعالان جنبش زنان در پي جلوگيري از ورود زنان ايراني به ورزشگاه ها براي تماشاي بازي هاي ملي فوتبال، با ارسال نامه هايي به FIFA و AFC خواستار رسيدگي به اين امر شدند. متن نامه به اين شرح است :
رياست فدراسيون جهاني فوتبال
رياست محترم كنفدراسيون فوتبال آسيا
ما ؛ اعضاي كمپين دفاع از حق ورود زنان به ورزشگاهها ، در راستاي مبارزه با تبعيض جنسيتي در فوتبال ايران، اين نامه را به پيوست بيش از صد هزار امضاي پتيشن :

همانگونه كه مي دانيد زنان ايراني طرفدار فوتبال، اجازه ورود به استاديومهاي ورزشي براي تماشاي فوتبال را ندارند.

ما در طول دو سال گذشته تلاش كرده ايم، مسئولان ورزش ايران را متقاعد كنيم تا حقوق شهروندي ما را در مورد حق تماشاي مسابقات فوتبال در استاديومها از ما سلب نكنند ؛اما در مقابل، نه تنها از سوي مسئولان شرايط براي اين امر مهيا نشده، بلكه شاهد برخورد فيزيكي و ضبط دوربين ها و وسائل شخصي مان بوده‌ايم و تعدادي از اعضاء گروه به خاطر مطالبه حق مدني خود بازداشت شده و مورد ضرب و شتم قرار گرفته‌اند.

بهانه آنها براي اين تبعيض جنسيتي، نبود امنيت در محيطهاي ورزشي براي زنان است، در حاليكه اين عذر ، تنها براي زنان ايراني است و زنان غير ايراني مي توانند آزادانه وارد استاديومها شوند ،بازيها را تماشا كنند و تيم ملي خود را تشويق نمايند.

ما معتقديم تبعيض جنسيتي براي طرفداران فوتبال به هيچ وجه قابل توجيه نيست و اگر مسئله، فقدان امنيت براي زنان است، انتظار ما اين است كه مسئولان فوتبال ايران، هماهنگي‌هاي لازم را براي تامين امنيت زنان انجام دهند.

با توجه به موارد مذكور،از شما مي خواهيم به اين مسئله توجه ويژه مبذول فرمائيد و از اختيارات خود براي پايان دادن به اين تبعيض جنسيتي عليه زنان طرفدار فوتبال، استفاده كنيد.

در پايان از توجه و تلاش شما سپاسگذاريم.

WOMEN SPORTS FANS OF IRAN YES! TO)

گروه هماهنگ كننده

كمپين دفاع از حق ورود زنان به ورزشگاه‌ها

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 10:39 توسط شیرکو |

به تمام وجدان های بیدار

عواقب جنگ و سیاست های میلیتاریستی.                       

دم اسرائیل و حزب الله گرم...

 

 

   ترانه ی بزرگ ترین آرزو

 

آه اگر آزادی سرودی می خواند

کوچک

          همچون گلوگاه پرنده یی

هیچ کجا دیواری فرو ریخته بر جای نمی ماند

سالیان بسیار نمی بایست

                                     دریافتن را

که هر ویرانه نشانی از غیاب انسانی است

که حضور انسان

                     آبادانی است.

*

همچون زخمی

                    همه ی عمر

                                     خونابه چکنده

همچون زخمی

                    همه ی عمر

                                     به دردی خشک تپنده

به نعره یی

               چشم به جهان گشوده

به نفرتی

            از خود شونده ــ

غیاب بزرگ چنین بود

سرگذشت ویرانه چنین بود

*

آه اگر آزادی سرودی می خواند

کوچک

          کوچک تر حتی

                              از گلوگاه یکی پرنده! 

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 1:44 توسط شیرکو |

به نام انسان

امروز چهارشنبه ۱/۶/۱۳۸۵ اولین روز گشایش وبلاگ شیرکو ۱۸۱۸ است.

خواهشمندم مرا از نظرات و پیشنهادات ارزنده ی خودتون بی نصیب نکنید.

دوست دارم با یک جمله ی تاریخی از شاملوی نازنین کارم را شروع کنم. امیدوارم بپسندید.

آزادی و برابری میراث گرانبهای تبار انسان است ...

 

+ نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت 12:5 توسط شیرکو |